بالاخره رسیدیم به دوران بی مهری ی واقعی، یکی نیست بگه آخه این چه اسمی بود گذاشتی رو وبلاگ
ملت اسم میزارن از عشق و عاشقی و محبت و پخ پوسور منم اسم گذاشتم 
الان حس نوشتن دارم به عکس خیلی روزای قبل که همچین حسی نبود و از اونجایی که شروع کنم به نوشتن حرفم زیاد میشه تقسیم میکنم به سه بخش همون بررسی از مرجع اپیزود طبق کپی رایت مثل فیلما
میدونی دیگه نمیتونم هیچ چیزی رو همینطوری ول کنم همینطور رو هوا ، نمیدونم چرا منتظر گذشتن تولدت بودم اینکه تولدتم بیاد و برسه وبعد بنویسم تو حالی دارم مینویسم که دلم پره از غم و غصه پره از سنگینی pرفایی که مونده توش
این شروع بخش اوله
از کجاش بنویسم کارم بد بود دیگه بارها نوشتم و تو ام خوندی از ته دل مینویسم که کارم بد بود هر قدر بگی بد ، به خیال خودم میخواستم نگرت دارم دو دستی ،میخواستم ازم دور نشی میخواستم نزارم هیچ پسری دورتو بگیره که از نظر من هر پسری جز برادرت و شوهرت باید دور میشد
چون به دردت نمیخوره البته خودم رو مصتسنا میکنم دیگه بدیهیه این قسمتش
این حسیه که زیادم هم قایمش نکردم هیچ وقت ازت خودتم میدیدی دا من روت حساسم آره میدونم شاید از نظر تو غیر قابل قبول بود و بی منطق و احمقانه ولی به نظرم زیادم اشتباه نرفتم ، از نظر خودمااااا اوجورباخما.
آخه نمیدونم چطور بگم احساسم اینکه درسته تو بدت میومد ولی زیادم بدت نمیومد
یعنی این حس خیلی طبیعیه توی انسان ،اینکه ببینه کسی که دوستش داره کاملا براش مهمه که مواظبت کنه ازش حواسش باشه نگرش داره دورش باشه حتی حتی حتی گیر بده داد بزنه کلافش کنه و همش بخاطر مهم بودنش توی پارانتز یه چیزی بگم البته (این دوره بعد از اتفاق دی ماه به این ور رو دیگه نزار به حساب این حالت یعنی نگو که چطور ولم کردی و خبری نگرفتی و حواست نبود چون اصلا قضیه فرق میکنه و چیزی اساسی تر میاد وسط توضیح میدم در ادامه هر چند که من هیچ وقت ولت نمیکنم خداییش نمیتونی باور کنی که آخه من وقتی میگم تو 24 ساعت شبانه روز هر 24 ساعتشم فکر تو ام و درگیر تو ام ممکنه نیستم دقیقا همونجا پیشت ولی هستم پیشت باور نمیکنی اگر من بشینم یه دل سیر برات این روزا رو تعریف کنم و کارامو اون موقع میفهمی ، چیکار کنم دیگه اینم قسمت من بود که تو ی سن و سال و زمانی دیدمت و عاشقت شدم
که هیچ نتونستم بکنم تو رو هم به واسطه ی خودخواهیه خودم بارها اذیتت کردم )
خلاصه کلام اینکه بعد این قهر و توی روزها و ماههای بعدش همش به این موضوع فکرکردم با وجود اینکه بسیار پشیمون بودم از کار اشتباهی که مرتکب شدم و باعث اصلیه این جدایی شدم ولی باز میدیدم اصلا اگه به فرض باهام آشتی میکردی و همه چی رو فراموش میکردی و میبخشیدی و کوتاه میومدی ، من دوباره همین احساس رو نسبت به تو خواهم میداشت یعنی بازم باز روت حساس بودم بازم گیر میدادم و بازم سوال پیچت میکردم بازم گیر میدادم با وجود این تجربه ، خوب من خودم رو خوب میشناسم دیگه نمیتونم الکی و همینطوری بدون احساس با یکی ارتباط داشته باشم اصلا برا همینه که دوست زیادی ندارم و ارتباطاتم زیاد گسترده نیست برای من حرف زدن و ارتباط گاه گدار و هر از گاه و این چیزا معنی نداره وقتی با تو ارتباط داشتم با همه ی حس و علاقه و احساس و قلبو روه و روح و جسم فکر و ذهن و قدرت و همه چیم بود نصف و نیمه به دردم نمیخوره زور نیست که
بارها گفتم دیگه من که پیام میدم همش چشمم میمونه که تیک اول دوم وبعدشم آبی بشه اینجوریاست حتی اگه به نظر عالم و آدم احمقانه برسه
ببین خودت باید اینا که گفتم رو تصدیق کنی دیگه من خداییش چطور بودم تو این سالا میدونمما تو بارها گفتی غیرتی بودن فقط به گیر دادن و جاسوسی و اینا نیست و باید نزاریی طرفت تنها بمونه و درکش کنی بفهمی و ... ولی خوب خودت خوب و منصفانه فکر کنی میبینی من این کارا رو هم کردم برات و برات این مدل بودم یا نه
حوب این از این یه قسمت دیگه هم بر میگرده به باز دوباره کارا و رفتارا و حرفای خودم که اینا هم توی این روزا و ماه های بعدش مدام اذیتم کرد و میکنه اینکه من برای کارام مجبور به دروغ گفتن به تو شدم از این بدتر قسم دروغ خوردم اونم به جان دخترم اوفففففففف خوب نمیتونم هضمش کنم دیگه
وقتی بعد هزاران بار راست گفتن یه بار هم دروغ بگی اون هزار بار قبلی هم میره زیر سوال شنونده میگه خدایا این تو قبلیا هم نکنه دروغ گفته بهم خیلی طبیعیه ، اینم یه مورد خیلی اساسیه که دارم کلنجار میرم باهاش چند بار اون اوایل بیشتر البته معذرت خواستم تو پیام ولی راستشو بخای یه بارم نوشتم خودمم میزاشتم جای تو میدیدم هش منم بودم نمیبخشیدم واقعیتش
از بایت حرفایی که زدم اوف اوف اینو دا نمیتونم توضیج بدم دا
... خچالت میکشم
میدونی من اصلا از بابت همه اینا و شایدم بیشتر از اینا کلی خجالت میکشم کلی فکرم و ذهنم مشعوله کلی شرمندم اصلا نمیدونم که
من از نظر خودم بازم اشتباه داشتم ،همون موقع که گفتم بهت ، نمیدونم چرا بستم همه چیو نمیدونم چرا می خواستم فرار کنم از همه چی ؟؟؟ خجالت میکشیدم خوب ولی اشتباه کردم دیگه باید وایمیستادم دم دستت هر قدر میخای تلافی کنی مستقیم بایس همونجا میموندم پیشت تا هر وقت دلت خنک بشه اینم اشتباه کردم فاصله گرفتم متاسفانه
اه چی بگم هی مینویسم دردام تازهمیشه تموم شد همین بررسی از مرجع اپیزود طبق کپی رایت اولم بود
کاش یه روزی میومدی و میدیدی
کاش الان منم باهات بودم صندلیه بقلیت
چهارشنبه سی و یکم مرداد روز عید قربان
افسانه ی مهر...
ما را در سایت افسانه ی مهر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 77